تبليغاتX
دل نوشته های 5 سال انتظار

دل نوشته های 5 سال انتظار

خاطرات 5سال انتظار شیرین

روز سرنوشت

آره باور کردنی نیست یه آشنا که اصلا فکرشو نمی کردم با یه سبد گل رز سفید و قرمز تعدادش بیش از بیست تا بود می دونین کی بود مهران همون کسی که سالها منتظرش بودم باورم نمی شد قرار شد دو سه ماهی رو صیغه بشیم بعدش عقد کنیم قرار شد منو مهران با هم حرف بزنیم تا نظرمونو بگیم که من مخالف بودم من که اینقدر واسه شناختنش وقت داشتم بالاخره ما قبول کردیم قرار بود تو عید واسه خواهرزاده ام خواستگار بیاد که قرار شد 16 اردیبهشت جشن عقد شون باشه آفاق و مهدی که قرار شد خانواده واسه جشن اونا که اومدن فردای همون روز ما عقد کنیم که دوباره خواهرم اینا همه پشیمون شدن گفتن حالا چه عجله ای داریم می زاریم واسه هفته بعد ش منم که اصلا آرومو قرار نداشتم و گفتم که باید قبل از آفاق عقد کنم بالاخره یه روز که اونم تاریخ به یاد ماندنی زندگیمه 8 اردیبهشت من ساعت 6 از سرکار اومدم داداش بزرگم که خونه بود بهش گفتم می شه امروز بریم محضر عقد کنیم داداشم اصلا مخالفت نکرد و من زنگ زدم به مهران بهش گفتم باورش نمی شد با هم رفتیم دوتا حلقه خردیم فکر کنین ساعت 7.5 هم قرار محضر داشتیم بالاخره ساعت هفت ونیم رسیدیم محضر از طرف ما دوتا از داداشام و مامانم از طرف اونا هم داداشش بابا و مامانش و خواهر بزرگش عاقد شروع کرد به خوندن من اصلا باورم نمی شد مهریه ام 114 سکه سه بار گفت عروس خانوم وکیلم منم گفتم با اجازه مادرم و بزرگترا بـــــــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــــه
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 14:8  توسط شیوا  | 

روز سرنوشت

آره باور کردنی نیست یه آشنا که اصلا فکرشو نمی کردم با یه سبد گل رز سفید و قرمز تعدادش بیش از بیست تا بود می دونین کی بود مهران همون کسی که سالها منتظرش بودم باورم نمی شد قرار شد دو سه ماهی رو صیغه بشیم بعدش عقد کنیم قرار شد منو مهران با هم حرف بزنیم تا نظرمونو بگیم که من مخالف بودم من که اینقدر واسه شناختنش وقت داشتم بالاخره ما قبول کردیم قرار بود تو عید واسه خواهرزاده ام خواستگار بیاد که قرار شد 16 اردیبهشت جشن عقد شون باشه آفاق و مهدی که قرار شد خانواده واسه جشن اونا که اومدن فردای همون روز ما عقد کنیم که دوباره خواهرم اینا همه پشیمون شدن گفتن حالا چه عجله ای داریم می زاریم واسه هفته بعد ش منم که اصلا آرومو قرار نداشتم و گفتم که باید قبل از آفاق عقد کنم بالاخره یه روز که اونم تاریخ به یاد ماندنی زندگیمه 8 اردیبهشت من ساعت 6 از سرکار اومدم داداش بزرگم که خونه بود بهش گفتم می شه امروز بریم محضر عقد کنیم داداشم اصلا مخالفت نکرد و من زنگ زدم به مهران بهش گفتم باورش نمی شد با هم رفتیم دوتا حلقه خردیم فکر کنین ساعت 7.5 هم قرار محضر داشتیم بالاخره ساعت هفت ونیم رسیدیم محضر از طرف ما دوتا از داداشام و مامانم از طرف اونا هم داداشش بابا و مامانش و خواهر بزرگش عاقد شروع کرد به خوندن من اصلا باورم نمی شد مهریه ام 114 سکه سه بار گفت عروس خانوم وکیلم منم گفتم با اجازه مادرم و بزرگترا بـــــــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــــه
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 14:8  توسط شیوا  | 

هیجان خواستگاری

شب خواستگاری همه خواهرام و برادرام خونمون بودن خواستگارا قرار بود ساعت 7 خونه ما باشن پسره با خواهرو باباش می خواست بیاد مامانشو کوچیک که بود از دست داده بود خیلی دوست داشتم دوربین داشتمو از خودم فیلم می گرفتم چون خیلی هیجان داشتم زنگ در به صدا در اومد من توی آشپزخونه بودم نیومدم بیرون تا هر وقت گفتن بیا من بیام تو اتاق، خانواده با هم صحبت می کردن من فقط صداشونو می شنیدم دستام می لرزید که یه دفعه دیدم گفتن مبارکه یعنی از نظر خانواده قبول بود فقط گفتن دختر و پسرباید  با هم یه صحبتی بکنن و بعدش تاریخ عقد رو می زاریم منم که همون لحظه یهو یاد مهران افتادم و با خودم گفتم که الان اگه بفهمه چه عکس العملی نشون می ده  منم چای به تعداد ریختمو رفتم تو اتاق از خجالتی مردمو زنده شدم سلام کردم سرمو آوردم بالا فکرشو نمی کردم یه آشنا......
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 22:5  توسط شیوا  | 

شرمنده نبودم

دوستتون دارم

بهم سر بزنین

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 2:21  توسط شیوا  | 

خواستگار غریبه

روزپنجم فروردین همه خانواده اومده بودن خونه قرار بود خواستگار بیاد مهران وقتی فهمید باورش نمی شد همه راضی بودن منم یه جورای راضی بودم مهران رو دوست داشتم ولی خانواده باید قبول می کرد چون یه طرف دیگه خانواده ست مهران صداش پر از غم بود درکش می کردم چون منم همین حسو چند وقت پیش د اشتم وحشتناکه فکر کنید حالا من اونو تنها می زارم شما چی می گین من کار خوبی میکنم یا نه؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 2:14  توسط شیوا  | 

تبعید شغلی

سلام دوستان من یه مشکلی واسه خط تلفن مون افتاد تلفن مون قطع بود حالا بریم سر خاطره

گفته بودم که یکی از همکارمون از دوستی ما بو برده بود تقریبا آخر سال بود که مدیر عامل مون منو خواست که برم توی اتاق مهران ماموریت بود بیرون از شرکت من رفتم یکمی از کارم صحبت کرد بعدش گفت که من رابطه تو و مهران رو می دونم اینم بگم که مدیر شرکت  از دوستای داداشم بود بهم گفت که آقای ص که صاحب کارخونه بود اعتقاد نداره که دوتایی تون با هم باشین واسه همین چون قبلا در موردش صحبت شد باید بری کارخونه منم که یه جورایی شوکه شدم هم به فکر حقوق بیشتر بودم از اون طرف می ترسیدم که مهران مخالفت کنه که دقیقا یکی از مخالفین سرسخت این موضوع مهران بود بالاخره با نارضایتی قبول کرد منم قرار شد بعد از عید نوروز کار توی کارخونه رو شروع کنم گردگیری رو واسه عید شروع کردیم عید شد سال 1388 سال خوبی واسم بود یه جورایی به یاد ماندنی اولین کسی که بهم تبریک گفت مهرانم بود که بهم تلفن زد وعیدرو بهم تبریک گفت به مامانم هم تبریک گفت بالاخره تعطیلات دو سه روزه  تموم شد باید می رفتیم سر کار، روز پنجم عید مهمترین اتفاق تو زندگیم افتاد که اونم ......
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 2:10  توسط شیوا  | 

امید دوباره

خلاصه بیکاری خیلی منو اذیت می کرد مهرانم بیکاربود هی بهش می گفتم بیا خواستگاری می گفت نمی شه زندگی خرج داره من کار ندارم تو هم که بیکاری من اینقدر به داداشم گفتم تا منو برد سر کار تو همون شرکت دوباره شروع به کار کردم تو قسمت فروش روستاها کارمو خیلی خوب انجام میدادم به مهران گفتم می شه در مورد کار با داداشم صحبت کنی هی می گفت نه من بازم گفتم می خواد مثل قبل می خواد منو بپیچونه یه چند بار اصرار کردم ولی زیر بار نرفت که یه شب داداشم که اومده بود ماموریت که یه سری به شرکت بزنه مهران خودش گفت که می خواد با داداشم صحبت کنه هم در مورد من و هم در مورد کار من خیلی خوشحال شدم انگار دنیارو بهم دادن به داداشم گفتم اونم استقبال کرد با هم قرار گذاشتن مهران همه چی گفت ، گفت که مشکل من کار نداشتن که داداشم بهش قول داد که یه کاری بکنه شرکت ما واسه شناسایی ساختمونا تو روستاها نیرو می خواست که بیارن شرکت تا من بهشون زنگ بزنمو سفارش بگیرم  مهران اومد شرکت فرم پر کرد و رفت بدون اینکه باهاش مصاحبه کنن منم سریع زنگ زدم واسه داداشم که قرار شد فردای همون روز بهش بگن بیاد شرکت تا باهاش مصاحبه کنن بالا خره قبول شد اومد تو شرکت ما من که خیلی خوشحال بودم انگاری همه چیز داشت درست می شد اصلا تو شرکت انگاری هم دیگه رونمی شناختیم روز ها می گذشت صبحا یواشکی با هم می اومدیم غروبا هم بدون اینکه کسی بویی ببره با هم می رفتیم تا اینکه یکی از همکارامون از دوستی ما بو برد......               
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 0:13  توسط شیوا  | 

سورپرایز

مهران اومده بود ساری بهم زنگ زد و گفت می تونی بیایی بیرون منم گفتم آره رفتم بازم مثل همیشه من زودتر از اون رسیده بودم منتظر بودم که دیدم مهران با لباس نظامی اومد یه جورایی منو سورپرایز کرده بود بالاخره روزها می گذشت من تو کارم ضعیف شده بودم البته اینم بگم که از قسمت اطلاعات به قسمت فروش ارتقاء داشتم ولی دوستی من با مهران و اخلاق بدش البته نمی گم خیلی بد ولی کج خلق بود باعث شد تو روحیه ام اثر بزاره وتو کارم تمرکز نداشته باشم که داداشم یه جورایی عذر منو خواست منم استعفامو نوشتم زدم بیرون شهریور بود که بیکار شدم واسه اواخر شهریور بود با یکی از گروه مسافرتی دوستای مامانم رفتیم مشهد راستی اینو هم بگم که مامانم تازگی ها بدون اینکه متوجه بشیم سکته خفیف داشت که با عصا راه می رفت بالاخره امام رضا مارو طلبید منو مامانمو داداشم خیلی خوش گذشت مهرانم ا ز دانشکده اومده بود بیرون جاش خالی حسابی زیارت کردیمو هر شب می رفتیم خرید البته من خودم می رفتم مامانو هم با ویلچر می بردم حرم اگه بدونین که چه قدر سوغاتی واسه مهران گرفتم از هر چی بگین واسش خریدم نخود و کشمش، نبات، زعفران، لباس و.... بعد از چند روز اومدیم خونه سوغاتی هارو به مهران دادم یه جاسوئیچی واسش خریدم که لپشو فشار می دادی یه بوس می دادو می گفت آی لاو یو. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 0:10  توسط شیوا  | 

شروعی دوباره

دوباره شروع شد آره بازم تلفن بازم قرارها.  من خیلی بهش محبت کردم تا  مهران از اون حالت افسردگی در بیاد حالش خیلی خوب شد من توی یه شرکت خصوصی که داداشم جزء هیئت مدیرش بود مشغول به کار شدم دقیقا اول آذر سال 86 با ورود من به اون شرکت جابه جایی به مکان دیگه داشتن. بالاخره منم شروع به کار کردم کارمو خیلی خوب انجام دادم مهران هم تو تهران کاری داشت که بهم نگفت بازم ترسیدم که نکنه یکی بخواد اونو ازم بگیره تا آخر همون سال مهران می رفت تهران هر چند وقت یک بار می اومد ساری تقریبا هر شب ٬ که بعضی موقع هم یک هفته در میون بهم زنگ می زد. نگرانش میشدم تا می تونستم بهش کمک می کردم هر چی ازش می پرسیدم نمی گفت چرا تهرانه . منم زیاد اصرار نمی کردم سال 87 یعنی عید اومد و مهرانم واسه چند روزبهم افتخار داد و اومد پیش ما خیلی خوشحال بودم تعطیلات عیدم تموم شد و رفتم سر کار مهرانم طبق معمول رفت به سمت کارش یکی از روزهای خدا که مثل همیشه منتظر زنگ مهران بودم که منو چشم انتظار نذاشتو بهم زنگ زد بهم گفت که قراره بهم بگه توی تهران چی کار میکنه راستی اینم بهتون بگم که  اخلاق مهران خیلی بد بود به چیزای گیر می داد که اصلا البته به نظر من ارزش حرص خوردن نداشت من می خواستم هر کاری بکنم باید قبلش بهش می گفتم اگه نمی گفتم و اون کارو انجام می دادم چشمتون روز بد نبینه ....    
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 17:54  توسط شیوا  | 

story love



+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 16:36  توسط شیوا  |