+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 2:21  توسط شیوا
|
سلام دوستان من یه مشکلی واسه خط تلفن مون افتاد تلفن مون قطع بود حالا بریم سر خاطره
گفته بودم که یکی از همکارمون از دوستی ما بو برده بود تقریبا آخر سال بود که مدیر عامل مون منو خواست که برم توی اتاق مهران ماموریت بود بیرون از شرکت من رفتم یکمی از کارم صحبت کرد بعدش گفت که من رابطه تو و مهران رو می دونم اینم بگم که مدیر شرکت از دوستای داداشم بود بهم گفت که آقای ص که صاحب کارخونه بود اعتقاد نداره که دوتایی تون با هم باشین واسه همین چون قبلا در موردش صحبت شد باید بری کارخونه منم که یه جورایی شوکه شدم هم به فکر حقوق بیشتر بودم از اون طرف می ترسیدم که مهران مخالفت کنه که دقیقا یکی از مخالفین سرسخت این موضوع مهران بود بالاخره با نارضایتی قبول کرد منم قرار شد بعد از عید نوروز کار توی کارخونه رو شروع کنم گردگیری رو واسه عید شروع کردیم عید شد سال 1388 سال خوبی واسم بود یه جورایی به یاد ماندنی اولین کسی که بهم تبریک گفت مهرانم بود که بهم تلفن زد وعیدرو بهم تبریک گفت به مامانم هم تبریک گفت بالاخره تعطیلات دو سه روزه تموم شد باید می رفتیم سر کار، روز پنجم عید مهمترین اتفاق تو زندگیم افتاد که اونم ......
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 2:10  توسط شیوا
|
خلاصه
بیکاری خیلی منو اذیت می کرد مهرانم بیکاربود هی بهش می گفتم بیا خواستگاری می گفت
نمی شه زندگی خرج داره من کار ندارم تو هم که بیکاری من اینقدر به داداشم گفتم تا
منو برد سر کار تو همون شرکت دوباره شروع به کار کردم تو قسمت فروش روستاها کارمو
خیلی خوب انجام میدادم به مهران گفتم می شه در مورد کار با داداشم صحبت کنی هی می
گفت نه من بازم گفتم می خواد مثل قبل می خواد منو بپیچونه یه چند بار اصرار کردم
ولی زیر بار نرفت که یه شب داداشم که اومده بود ماموریت که یه سری به شرکت بزنه
مهران خودش گفت که می خواد با داداشم صحبت کنه هم در مورد من و هم در مورد کار من
خیلی خوشحال شدم انگار دنیارو بهم دادن به داداشم گفتم اونم استقبال کرد با هم
قرار گذاشتن مهران همه چی گفت ، گفت که مشکل من کار نداشتن که داداشم بهش قول داد
که یه کاری بکنه شرکت ما واسه شناسایی ساختمونا تو روستاها نیرو می خواست که بیارن
شرکت تا من بهشون زنگ بزنمو سفارش بگیرم
مهران اومد شرکت فرم پر کرد و رفت بدون اینکه باهاش مصاحبه کنن منم سریع
زنگ زدم واسه داداشم که قرار شد فردای همون روز بهش بگن بیاد شرکت تا باهاش مصاحبه
کنن بالا خره قبول شد اومد تو شرکت ما من که خیلی خوشحال بودم انگاری همه چیز داشت
درست می شد اصلا تو شرکت انگاری هم دیگه رونمی شناختیم روز ها می گذشت صبحا یواشکی
با هم می اومدیم غروبا هم بدون اینکه کسی بویی ببره با هم می رفتیم تا اینکه یکی
از همکارامون از دوستی ما بو برد......
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 0:13  توسط شیوا
|
دوباره شروع شد آره بازم تلفن بازم قرارها. من خیلی بهش محبت کردم تا مهران از اون حالت افسردگی در بیاد حالش خیلی خوب شد



من توی یه شرکت خصوصی که داداشم جزء هیئت مدیرش بود مشغول به کار شدم دقیقا اول آذر سال 86 با ورود من به اون شرکت جابه جایی به مکان دیگه داشتن. بالاخره منم شروع به کار کردم کارمو خیلی خوب انجام دادم مهران هم تو تهران کاری داشت که بهم نگفت بازم ترسیدم که نکنه یکی بخواد اونو ازم بگیره تا آخر همون سال مهران می رفت تهران هر چند وقت یک بار می اومد ساری تقریبا هر شب ٬ که بعضی موقع هم یک هفته در میون بهم زنگ می زد. نگرانش میشدم تا می تونستم بهش کمک می کردم هر چی ازش می پرسیدم نمی گفت چرا تهرانه . منم زیاد اصرار نمی کردم سال 87 یعنی عید اومد و مهرانم واسه چند روزبهم افتخار داد و اومد پیش ما خیلی خوشحال بودم تعطیلات عیدم تموم شد و رفتم سر کار مهرانم طبق معمول رفت به سمت کارش یکی از روزهای خدا که مثل همیشه منتظر زنگ مهران بودم که منو چشم انتظار نذاشتو بهم زنگ زد بهم گفت که قراره بهم بگه توی تهران چی کار میکنه راستی اینم بهتون بگم که اخلاق مهران خیلی بد بود به چیزای گیر می داد که اصلا البته به نظر من ارزش حرص خوردن نداشت من می خواستم هر کاری بکنم باید قبلش بهش می گفتم اگه نمی گفتم و اون کارو انجام می دادم چشمتون روز بد نبینه

....
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 17:54  توسط شیوا
|
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 16:36  توسط شیوا
|